عشق یعنی خدا
اطلاعات گروه
مجموعه:
نام:
عشق یعنی خدا
تاريخ ايجاد گروه:
يكشنبه, 08 آذر 1388
ايجاد كننده:
جزئيات
اعلانات
هنوز هيچ تابلو اعلاناتي ايجاد نشده
ديوار
روزی که منصور را به پای چوبه دار می بردند . کسی از او پرسید که عشق چیست ؟
و منصور گفت : عشق آن است که دیروز دیدی و امروز بینی و فردا.
و روز قبل به اسارتش بردند و آن روز به دارش آویختند و فردا خاکسترش را به آب دادند.
و منصور گفت : عشق آن است که دیروز دیدی و امروز بینی و فردا.
و روز قبل به اسارتش بردند و آن روز به دارش آویختند و فردا خاکسترش را به آب دادند.
832 روز پيش
دانشجوي فعالي بود ،در پروژه تحقيقاتي كه در حال انجامش بودموشهاي آزمايشگاهي رو بارور مي كردند وپس از اتمام دوره بارداري،اونها رو با انداختن در محلول الكل مي كشتند وسپس سريعا"با اقدامي مشابه سزارين ،جنين موشها رو خارج مي كردندومورد آزمايش قرار مي دادند.مي خواستند ببينند كه آيا فلان ماده ،روي انسان اثر دارد يا نه،اما چون انجام اين بررسي روي انسان،اين اشرف مخلوقات ،از نظر اخلاقي ،اجتماعي،مدني،فرهنگي،سياسي،اقتصادي،خانوادگي و...امكانپذير نبود پس قرعه فال بنام موشها،اين پست مخلوقات(از نظر آدمها!!!كه از نظر اخلاقي،اجتماعي،مدني،فرهنگي،سياسي،اقتصادي،خانوادگي و..امكانپذير بود وهيچ وكيل مدافعي هم براي دفاع از حقوقش نداشت!)افتاد....
راستي،هيچ فكر كرديد كه اگر موجودي برتر وقويتر از انسان ،بابينش مشابه انسان،وجود داشت ما الآن كجا بوديم؟دركدامين آزمايشگاه،غوطه ور در كام محلول،يا توي كدامين قفس ،يا شايد تاكسي درمي شده در يك موزه ويا بعنوان حيوان اهلي ودست آموزدركدام سيرك مشغول نمايش بوديم!!!
خدايا شكرت كه موجودي برتر از ما با بينش خود ما نيافريدي كه ما، خود را بهتر از هر كسي مي شناسيم.خدايا ،هزار بار شكرت...
راستي،هيچ فكر كرديد كه اگر موجودي برتر وقويتر از انسان ،بابينش مشابه انسان،وجود داشت ما الآن كجا بوديم؟دركدامين آزمايشگاه،غوطه ور در كام محلول،يا توي كدامين قفس ،يا شايد تاكسي درمي شده در يك موزه ويا بعنوان حيوان اهلي ودست آموزدركدام سيرك مشغول نمايش بوديم!!!
خدايا شكرت كه موجودي برتر از ما با بينش خود ما نيافريدي كه ما، خود را بهتر از هر كسي مي شناسيم.خدايا ،هزار بار شكرت...
849 روز پيش
خدایا:دانایی را چراغ راهمان کن
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
*******
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
*******
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
850 روز پيش
و هنوز خدایی هست که نگران من وتوست...
عجیبه،هر روز بارها وبارها تکرار می کنیم خدا بزرگ است ،خدا وعده داد که اگر مرا بخوانید پاسخ می دهم،خدا بارها گفت:در وعده ام تخلف نمی کنم.
خدا گفت قدتمند است بیش از هر کس دیگر.گفت از رگ گردن به ما نزدیکتر است...
وبا این حال ما .هنوز فکر می کنیم اگر خود به دنبال حل مشکلات برویم ،از خدا بهتر وسریعتر و..حلش می کنیم .هنوز می ترسیم کارها را به او بسپاریم .چرا خودمون رو با این همه ناتوانی باور داریم وخدا را با آن همه توانایی،غیر قابل اعتماد؟
عجیبه،هر روز بارها وبارها تکرار می کنیم خدا بزرگ است ،خدا وعده داد که اگر مرا بخوانید پاسخ می دهم،خدا بارها گفت:در وعده ام تخلف نمی کنم.
خدا گفت قدتمند است بیش از هر کس دیگر.گفت از رگ گردن به ما نزدیکتر است...
وبا این حال ما .هنوز فکر می کنیم اگر خود به دنبال حل مشکلات برویم ،از خدا بهتر وسریعتر و..حلش می کنیم .هنوز می ترسیم کارها را به او بسپاریم .چرا خودمون رو با این همه ناتوانی باور داریم وخدا را با آن همه توانایی،غیر قابل اعتماد؟
852 روز پيش
صفحه اصلی
شبکه اجتماعی
بخش مقالات
درباره ما
لطفا صبر کنید...